بوی بهار رو با سرسبزی وجودت احساس میکنم
سلام نهال کوچک من.میدونم خیلی وقته نیمدم سراغ وبلاگت و نتونستم واست مطلب جدید بزارم .خوب قبول کن که اسفند ماهه شلوغ و پرکاریه.اینقدر این ماه تنوع کاری داری که نمیدونی چجوری اولویت بندیشون کنی.درست کردن هفت سین,خونه تکونی,خرید عید,سفر جنوب و خیلی کار دیگه .....مخصوصا اگه یه وروجک شیرین زبونی مثل مهدیس خانم یا به قول خودت مدیسی تو دست و پات باشه.ماشالا به جونت اینقدر نمک داری و شیرین بلایی که هرلحظه وجودت واسم یه خاطرست........ هر ثانیه از وجودت یک دنیا احساسه.ولی نمیدونم چرا کلامم نمیتونه احساسم رو اونجوری که هست بیان کنه......
بعضی وقتا یه حرفایی می زنی که مامانی و بابایی انگشت به دهن میمونن.امروز به من گفتی قالبمه بده مدیسی تا گذا دلس کنه.عصر که میخوای باباوحیدت رو بیدار کنی میگی بابا یییدم بیدار شو اذانه....موقع ظرف شستن حتما باید بیای کمکم کنی.لباسارو خودت میندازی تو لباس شویی و خودت پهنش میکنی و بعداز خشک شدن من تا میزنم و شما دونه دونه میبریش تو اتاقت و معمولا تا برسه تو اتاقت تاش خراب شده
.واسه عروسکات لالایی میخونی و شیرشون میدی.اینقدر کارات خانمانست که باورم نمیشه 20 ماهه هستی.دارم مطمئن میشم ازاینکه خیلی باهوشتر و عاقلتر از سنت هستی.وقتی بابا وحیدت به خونه میاد قدم های کوچولوت رو تند تند برمیداری تا زود با بابا برسی و بگی:سیام سیام سیام(سلام)... و لبخند قشنگت رو به بابات هدیه بدی و خستگی رو از تنش بیرون کنی . و بعدش بگی برا مدیسی شبایک خریدی(لواشک)...؟ببین چقدر کلکی؟وقتی کارخرابی میکنی میای خودت رو لوس میکنی و میگی مااااماااان میگم بله.میگی:اگه گفتی کی اینارو ریخته!!!با این شیرین زبونی چجوری دلم میاد چیزی بهت بگم؟ولی چند وقت پیشا یه کاری کردی که مامان رو به مرز انفجار رسوندی.رفتی دستت رو کردی توی راه اب فاضلاب و کردی دهنت.بعدشم اسپری حساسیتت رو که 50 هزاااااارتومن پولش بود انداختی تو راه اب .منم اینقدر ناراحت شدم که تنبیهت کردم و یه پشت دستی کوچولو نثارت کردم و تا 5 دقیقه تو اتاقت نگهت داشتم و در رو روت بستم.اینقدر گریه کردی که دلم کباب شد
.البته ناگفته نماند که تنبیه خوبی بود چون دیگه سراغش نرفتی .تازه اوندفعه مامان میخواست سر اب راه رو برداره بهم میگی بزنم رو دستت
من چیکار کنم با این شیطنتات خوشمزه؟یه بار پا گذاشتم رو کتابت بهم گفتی ببخسی این مال مهدیسیه
(منم شرمنده شدم و گفتم ببخشیذ پا گذاشتم رو کتابت اشتباهی شد).مامان جون سربسرت میزاره میگه مهدیس دختره منه و شما لب لوچته تو هم میکنی و میگی نه دختر بابا وحیدشه.جدیدا خودت میتونی بلوزت رو تنت کنی ,شلوارتم ک بلد بودی.گوشیم رو میاری میدی دستم و میگی :این مایه شماست؟صبحها که از خواب پا میشی سلام صبح بخیر میگی و میگی مامان :موس موس(بوس)و صورت مامانت رو بوس میکنی.کاش میتونستم احساسم رو موقع این کارات یا همه شیرین بازیات توصیف کنم ولی واقعا نمیتونم.احساس مادری رو نمیشه توصیف کرد.از خدای خودم ممنونم.
دختر ماه من در حال گردگیری و خونه تکونی .



مهدیسی خیلی بلا شدیا!!!!!!!
جمله ای که وقتی شیطنتت گل میکنه به خودت می گی.

اینجا وقتی می خواستی شلوارت رو بپوشی با زبون شیرینت داشتی میگفتی مدیس خودش خانم شده خودش بلده ,مامان ایام دیدی میتونه !ولی اینقدر از خودت تعریف کردی که اینجوری شد.بعدشم داشتی التماس می کردی که کمکت کنم.

اینجا تازه از خواب صبح بیدار شدی و میخواستی با نمک فلفلا بازی کنی .از حالا معلومه که خیلی خانمی هاااا.خیلی به اشپزی علاقه داری

مهدیس گلی اگر حدس زدی تو این عکس داری چیکار میکنی؟اینقدر کارت جالب بود که مامان رو انگشت به دهن کردی.(ماشالا).من داشتم ظرف میشستم دیدم داشتی صندلیت رو بکش بکش می بردی بعدش رفتی دمپایی بابا وحید رو از پاش دراوردی و لباس کیتی که خیلی دوسش داری رو کنار هم گذاشتی و نگاش میکردی و دوباره جابجاشون میکردی وبعد اومدی به بابا وحید گفتی لفطا دوبین بده دستم !میخوام عس بدیرم.اینقدر کارت واسمون جالب بود که میخواستیم قورتت بدیم.تازه بعضی وقتا خودت یه گوشه ژست میگیری و می گی ازم عسک میگیری؟

اینم هفت سینی که مهدیس و مامانی واسه مادر جون درست کردن.و شما بیشتر علاقه داشتی که گلوله هایی که وصل کرده بودم رو در بیاری و فوتشون کنی .و بگی مادر جون ادازه(اجازه) هست و خودت صاحب اجازه بودی.



بوی بهار رو با سرسبزی وجودت احساس میکنم
